‏نمایش پست‌ها با برچسب تاریخ. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب تاریخ. نمایش همه پست‌ها

بازرگان و شیرویه؛ تلاش برای به محکمه کشاندن اعلیحضرتان سابق!

شماره این هفته «شهروند امروز» در کنار بررسی نسبتا کاملی که بر روی ماجرای دیدار بازرگان با برژینسکی داشته، نامه ای سابقا منتشر نشده از مهندس بازرگان به محمدرضا پهلوی را هم منتشر کرده است.
خواندن این نامه برای من تاییدی بود بر وطن دوستی و آینده نگری که مهندس داشته و البته نیت خیر و صداقت گفتاری که همه از دوست و دشمن (جز سلطنت طلبان!) به وجود آن در شخصیت بازرگان معترف اند.
اما عده ای با خواندن این نامه و توجه دادن به شرایط رادیکال حاکم بر ایران پس از خلع شاه، پیشنهاد بازرگان را در تسلیم شدن شاه و انجام محاکمه رسمی از او و انجام دفاع از سوی محمدرضا پهلوی، نه تنها امری غیر ممکن که خیالی مهمل دانسته و پیشنهاد بازرگان را ساده لوحانه فرض کرده اند. خوب در دیدی (از نظر من) سطحی به ماجرا می توان حق را به آن ها داد و پیشنهاد بازرگان را غیر عملی و غیر اصولی دانست. اما به نظر من اگر به این پیشنهاد از سویی دیگر نگاه شود، اتفاقا در آن وضعیت بن بستی که ایران پس از انقلاب اول و دوم دچار آن شده بود احتمال موفقیت نسبی آن کم نبود.
به هر حال فعلا قصد گفتن علل این نظرم را ندارم، چرا که این پیشنهاد بازرگان من را یاد نکته بسیار جالبی از تاریخ باستان کشورمان انداخت. رویدادی که حدود 1400 سال پیش در ایران رخ داد و بی شباهت با پیشنهاد بازرگان در 30 سال پیش نبوده است. حالا اگر نامه بازرگان را تا به حال نخوانده اید اول آن را بخوانید تا برسیم به داستان شیرویه پسر خسروپرویز شاهنشاه نامدار ساسانی:

"بسم الله الرحمن الرحیم
اعلیحضرت سابق آقای محمد رضا پهلوی
اگر همیشه از من صراحت دیده اید که تلخ بوده است فکر می کنم هر دفعه نیز روشن شده است که گفتارم خالی از صداقت و حسن نیت نبوده، و درست از آب در آمده است. حالا هم می خواهم پیشنهادی بدهم که به خواست خدا خیر بزرگ برای همه و از جمله شما و شهبانو در دو دنیا خواهد داشت. در برابر وضع وحشتناک حاضر و مساله لاینحلی که گروگان گیری اعضا سفارت آمریکا و سر سختی طرفین دعوی بر سر استرداد شما بوجود آورده است و می رود که خدای نخواسته عالمی به آتش و مرگ کشیده شود بیایید یک ژست عالی تاریخی و در عین حال ساده انجام دهید: اعلام مراجعت به ایران برای حضور و دفاع خود در محاکمه بنمایید، کلید نجات مملکت و باز شدن گره کور بین الملل و همچنین آزادی وجدانتان و خروج از وحشت حاضر بدست شما است. به خاطر هموطنان و برای اثبات دوستی و خدمتگزاری به آنان و به شریعت که همیشه مدعی بوده اید این کار را بکنید و بی درنگ هم بکنید. گروگان ها آزاد خواهند شد، مردم آمریکا که نمی گذارند دولت شان شاه را تحویل بدهد راضی و خلاص خواهند شد. حمله به ایران و هرگونه مشکلات و مصائب احتمالی مرتفع می شود. اروپا و آسیا از نگرانی بیرون می آیند و بالاخره شهرت جهانی و افتخار خدمت بی نظیری که کفاره ای از گذشته و آبرویی برای آینده خواهد بود می خرید . چه بسا همین عمل تاثیر بر دلها و در محکومیت شما داشته باشد. در هر حال من پیشقدم در تقاضای تخفیف و کوشا برای اخذ گذشت خواهم بود. روسای کشورها نیز چنین وساطت خواهند کرد. این را هم بدانید که در صورت خودداری از چنین شهامت مردانه وضع مردم ایران و دنیا طوری نیست که به سلامت و به سلطنت بر گردید. عاقلانه ترین و خوش عاقبت ترین راه حل همان است که عرض کردم، خداوند ارحم الراحمین است و در توبه و سعادت را به روی بندگان باز گذاشته است.
مهدی بازرگان / تهران نهم آذر ماه 1358
"

حالا بخوانید داستان جانشین خسروپرویز که با حرکتی انقلابی به حکومت رسیده بود:
"گویند شیرویه (کواد معروف به شیرویه فرزند ارشد خسروپرویز از مریم دختر قیصر روم که علی رقم میل شاه که مردانشاه فرزند شیرین را برای جانشینی انتخاب کرده بود، توانست با یاری فرمانده کل نیروها و قیصر روم و برخی از بزرگان بر خسروپرویز مریض غلبه کرده و برجای او بنشیند) در قتل پدر تردید داشت، ولی بزرگان او را در این دو کار مخیر کردند که یا پدر را بکشد یا از تاج و تخت بگذرد. شیرویه درصدد دفع الوقت برآمد و پرسش نامه ای ترتیب داد حاوی مطالب ذیل: علت قتل هرمزد شاه (پدر خسروپرویز که توسط او کشته شد)، سختگیری خسرو نسبت به فرزندانش، بدرفتاری با زندانیان سیاسی، رفتار مستبدانه خسرو نسبت به زنانی که آنها را جبرا از محل خود آورده بود در حرم خانه نگاه می داشت (بالغ بر سه هزار زن در حرمسرای خسرو وجود داشت)، ظلم و تعدی به رعایا، وضع خراج های گزاف، جمع خزاین از مال رعیت، جنگ های بی پایان و بی وفایی نسبت به قیصر روم.
صورت استنطاق را گشنسپ اسپاد به خسرو داد و پاسخ مفصلی از جانب او به شیرویه آورد. این جواب شاه مخلوع اگر چه غرورآمیز بود، ولی با مهارت از خود دفاع کرده، پسر را مورد ملامت قرار داده بود، که خیانت کرده و از معنی سوال های خود نیز آگاه نیست."
در دوره ساسانی، محاکمه شاه مخلوع و جواب خواستن از او در حالی روی می داده که روال روزگار جز این بوده و کشتن شاه پیشین بدون شک و شبهه و یا فرار به نا کجا آبادی، تقریبا سرنوشت اکثر شاهان (و وصایای شاهان مرحوم) پیش از خسرو بوده است به مانند غیر عادی بودن پیشنهاد بازرگان به شاه سابق. از جمله شباهتهای این ماجرا با پیشنهاد مرحوم بازرگان در اعدام ها و کشتارهایی است که عوامل حکومت قبلی را رهسپار دیار باقی می کرده است. جالب است بدانید همین آقای اعلیحضرت شیرویه علاوه بر کشتن مردانشاه، 16 برادر دیگرش را علاوه بر بزرگان طرفدار اعلیحضرت سابق، هلاک کرد، مانند اعدام عوامل حکومت سابق در همین انقلاب اخیر خودمان. موضوع دیگر توجه به سرنوشت هر دو پادشاه مخلوع است که از قضا به هنگامه خلع سلطنت به بیماری دچار بوده اند. خسرو با تمکین از پیشنهاد شیرویه و پاسخگویی به سوالات او، از خود شجاعانه دفاع کرد و علی رغم آنکه مستحق مرگ شناخته شد، اما صفات «شجاع و مغرور» را از خود برای امروزیان به جا گذاشت و جسدش به فرمان شیرویه به مقبره ای سلطنتی فرستاده شد. این همان نکته ای است که بازرگان به محمدرضا پهلوی یادآور می شود؛ «کفاره ای از گذشته و آبرویی برای آینده». محمدرضا به پیشنهاد بازرگان عمل نکرد و کشورش را درگیر جنگی هشت ساله و تحریمی 30 ساله و تورمی هر ساله کرد و خود در ناکجا آبادی از این دیار رفت و نه نامی نیک از خود بر جای گذاشت و نه حتی مقبره ای شیک!

شاه خود را ببینید

سفر آقای احمدی نژاد و به همراه اعضای کابینه و هیئت همراه به اراک و استقبال میلیونی و پرشور و کم نظیر مردم قدرشناس شهر از ایشان بهانه خوبی است برای یاد آوری سفر ناصرالدین شاه قاجار و وزرا و راکبین موکب شاهنشاهی به اراک (که در آن زمان اسمش سلطان آباد بوده) و البته استقبال وصف ناپذیر گذشتگان ما از قبله عالم.جناب آقای ناصرالدین خان که معروف هستند به ناصرالدین شاه، در سال 1309 قمری در «اوائل گل سرخ و انتهای بهار» که همان میانه خرداد ماه باشد در ادامه سفر منطقه ای خودشون به ولایت عراق عجم، وارد شهر سلطان آباد می شوند. هنگام نمودار شدن «کوکبه شاهی» مردم شهر که به گفته خود ناصر الدین شاه «متجاوز از بیست هزار نفر به نظر می آمدند» (طبق تخمین هایی که از اسناد به دست آمده زده می شود در سال 1309 جمعیت اراک کمتر از چهل هزار تن بوده است) در «سر راه ایستاده» و موکب سلطنتی را «استقبال و دعا» می کردند. شاه سوار بر اسب سفید و در طرف دست راست حکیم الممالک (حاکم وقت عراق) و در طرف دست چپ میرغضب خان (در نقش محافظ امروزی) با هیئت مخصوص هولناک و در پشت سر وی به فاصله چند متر صدراعظم یعنی امین السلطان سوار بر اسب کهری (قهوه ای رنگ) در حرکت بودند. مردم سلطان آباد از خود شور و هیجان زیادی نشان می دهند و «صدها گاو و گوسفند در جلو شاه قربانی» کردند. زن ها از «بالای پشت بام با تدخین (دودکردن) اسپند و پاشیدن گلاب در مسیر شاه» به ولوله و اظهار «بشاشت» مشغول بودند. مردم با سر دادن شعارها و جملات زیادی سعی در اظهار کردن شادی و مسرت خود از دیدار شاه داشتند از جمله با «فریادهای ما می خواهیم شاه خودمان را ببینیم» بشاشت خود را به گوش شاه می رساندند. البته از شاه مهرورزی مثل ناصرالدین شاه هم بعید بود که در خواست مردم را بی پاسخ بگذارد و مکررا با پیام «شاه خود را ببینید» پاسخ آن ها را می داد. این وضع و هلهله ادامه داشت تا اعلیضرت شاه وارد عمارت دولتی یعنی همان ارک سابق که به خاطر سفر شاه «به تازگی تعمیر شده بود»، شدند.
اعلیحضرت در روز بعد به دیدار بزرگان و روحانیون سلطان آباد رفتند و در جلساتی به اتفاق آنان شرکت می کنند و «در راه سهولت و انجام مقاصد خویش مطالبی به عرض (اعلیحضرت) رسانیدند». البته برای اینکه فکر نکنید ایده سفرهای استانی و رفتند به روستاها متعلق به احمدی نژاد هست، باید بدانید که ناصرالدین شاه در روزهای بعدی سفر (به مانند روزهای قبل از ورود به سلطان آباد) به روستاهای بزرگ و کوچک ولایت عراق عجم وارد شده و از نزدیک با اوضاع و احوال روستاییان و مشکلاتشان آشنا شدند و حتی در خاطرات مبارکشان هم مرقوم نموده اند. علت صورت پذیرفتن این سفر ناصرالدین شاه هم از داستان های جالب تاریخ ناصری است که ماجرای مفصلی دارد، شاید بعدا در باره آن هم نوشتم و فهمیدید چرا شاهنشاه در این سفر اعضای حرمسرای خود را هم به همراه داشت! و دانستید چرا در این مسافرت زنان حرمسرا (به اتفاق چمدانهای بزرگشان) برای خود نمایی، رقابت شدیدی با یکدیگر داشتند؟!!

نگران نباشید! اوضاع ممالک محروسه به خرابی صد سال پیش نیست!!!

مشغول خواندن کتاب "تاریخ اراک" (اثر مرحوم ابراهیم دهگان) بودم که به مورد جالبی برخوردم. البته خداییش داستان های جالب در این کتاب زیاد هست اما این یکی با مشکلات این روزهای ما همخوانی و مشابهت "قریبی" دارد!
در ذکر احوالات ممالک محروسه صد سال پیش، یعنی سال 1287* نوشته شده «در کشور ایران چند سالی خشکسالی شده و در این قحط و غلاء [گران شدن نرخ] به جایی کشیده که آدمخواری باب گشت.» در پی این خشکسالی «قنوات همه خشک شده و باغات بکل از میان رفت. پیران فراهان می گفتند آب کویر [دریاچه آب شوری در شمال شرق اراک] تا به جایی خشک شد که راهی به جزیره مرکزی پدیدار گردید». به مانند این روزها «در اصفهان زنده رود [زاینده رود] به کلی خشک و چاههای آب همه خوشید [خشک شد].»
ذکر این تشابهات به همین موارد محدود نمی شه! جالبه بدانید «زمستان این سال [همراه] سرمای بی سابقه ای که نظیر آن حتی در آن سنوات دیده نشده بود، پدیدار و مردم بدبخت از یکطرف دچار قحط و غلا و از یکسو مبتلا به سرما گردیده بودند». ناصر الدین شاه قاجار که از قضا در آن «زمهریر[سرمای سخت]» در اراک [یا همان قلعه سلطان آباد زمان شاه شهید] بوده اند از سرد شدن خون در بدنش می نویسد: «کمتر چنین سرما دیده بودم. اجرام فلکی و اجسام ارضی گویا یکسره یخ بود. هوا کیفیت زمهریر داشت. نفس در حلق می فشرد و خون در بدن سرد می شد. هیچ از اطاق بیرون نیامدم و همه را به کارهای لازم سرگرم بودم.»
«نرخ گندم در این سال به خروار یکصد تومان رسید و سایر حبوبات حتی جو و ماشک هم فرقی نبود. دهستان های تابعه اراک نصف یا بیشتر جمعیت خود را [به واسطه قحطی و وبا] از دست داد.» اعتماد السلطنه خبر از اقدام مهرورزانه دولت فخیمه در بلبشو گرانی و سرما و گرما می دهد؛ «ماهی چندین هزار تومان از دولت به فقرا و ضعفایی که به واسطه قحطی از ممالک محروسه پناه به دارالخلافه آورده اند مرحمت می شود.»
باید خدا را شاکر بود که امروز مانند صد سال پیش ارتباطات به آن حد محدود نیست تا با یک خشکسالی مملکت دچار قحطی شود و ملت در پی «ریشه گیاه که آن هم وجود نداشت سدجوع» کنند!
اجداد ما نشان داده اند که در اوج بدبختی و نکبت هم نمی شود به آینده ناامید بود. نمونه هم «پیران فراهان» که در اوج آن همه فشار سختی، خوشحال بودند « بذری که در سه سال قبل به زمین افشانده شده بود تا به این سال سالم و بدون عیب زیر خاک مانده و برای سال 1288 زراعت خوبی به وجود آورده است.» به هر حال خیلی آدم باید دل خوشی داشته باشه که در اون وضعیت هم به سال بعد فکر کند!
راستی برای اینکه بدانید اینروزها یعنی صد سال بعد از آنروزها، وضعیت به خرابی آنروزها نیست، آگاه باشید ماشاالله اینروزها در شهر و دیار ما تا دلتان بخواهد از سگ و گربه و موش چه در سرما و چه در گرما خبر هست، چراکه در آنروزها «از سگ و گربه هم اثری به جا نمانده» بوده!!!
..........................................................
* فکر نکنید من آنقدر بی سوادم که وقت خواندن یک کتاب تاریخی متوجه تفاوت تاریخ شمسی و قمری نشوم. اما برای اینکه یه خورده قرابت موضوع بهتر مشخص باشه با کمی قلب تاریخ (!!!) سال 1287 قمری را 1287 شمسی فرض کردم. برای آنکه تاریخ نسبتا دقیق را بدانید؛ سال 1287 قمری معادل سال 1250 شمسی می باشد، یعنی 137 سال پیش.

جشن تیرگان

به روز تير و مه تير عزم شادي کن
که از سپهر ترا فتح و نصرت آمد تير

جشن تيرگان که آغاز آن از روز تير (روز سیزدهم هر ماه) از ماه تير می باشد و نه روز (تا "باد روز") ادامه دارد به همراه نوروز، مهرگان و سده از جمله مهمترين جشن های ايرانيان می باشد که در گذشته اهميت وافری داشته و آن را با شکوه و زيبا برگزار می کردند. در مورد فلسفه جشن تيرگان دو روايت جالب موجود است:
یکی از این روایت ها مربوط به فرشته باران يا تيشتر می باشد و نبرد هميشگی ميان نيکی و بدی. در اوستا، تشتر یشت (تیر یشت)، تیشتر فرشته باران است که در ده روز اول ماه به چهره­ جوانی پانزده ساله در می­آید و در ده روز دوم به چهره گاوی با شاخ های زرین و در ده روز سوم به چهره­ اسبی سپید و زیبا با گوش­های زرین.
تیشتر به شکل اسب زیبای سفید زرین گوشی، با ساز و برگ زرین، به دریای کیهانی فرو می­رود. در آنجا با دیو خشکسالی «اپوش» که به شکل اسب سیاهی است و با گوش و دم سیاه خود، ظاهری ترسناک دارد، روبه رو می شود. این دو، سه شبانه روز با یکدیگر به نبرد برمی­خیزند و تیشتر در این نبرد شکست می­خورد، به نزد خدای بزرگ آمده و از او یاری و مدد می­جوید و به خواست و قدرت پروردگار این بار بر اهریمن خشکسالی پیروز می­گردد و آب­ها می­توانند بدون مانعی به مزرعه‌­ها و چراگاه­ها جاری شوند. باد ابرهای باران زا را که از دریای کیهانی برمی­خواستند به این سو و آن سو راند، و باران­های زندگی بخش بر هفت کشور زمین فرو ریخت و به مناسبت این پیروزی ایرانیان این روز را به جشن پرداختند.
البته پیدایش این باور کیهانی ریشه در شرایط آب و هوایی گرم و خشک فلات ایران و خشکسالی های پیاپی خصوصا در 4 هزار پیش دارد.
برای درک رویدادی که منجر به پیداش چنین اعتقادی شد باید ذکر کرد؛ ستاره تشتر (شباهنگ) ستاره‌ای سپیدفام و پرنورترین ستاره سراسر آسمان است و در صورت فلکی سگ بزرگ (کلب اکبر) قرار دارد. امروزه نخستین طلوع بامدادی این ستاره در عرض‌های جغرافیایی میانه ایران زمین، در اوایل مردادماه اتفاق می‌افتد؛ اما در حدود چهار هزار سال پیش، نخستین طلوع بامدادی این ستاره در اوایل تیرماه یا آغاز تابستان بوده است و نام ماه تیر (گونه دیگری از تشتر) نیز از همین واقعه برگرفته شده است.
از سوی دیگر ستاره اپوش (قلب‌العقرب) ستاره‌ای پرنور و سرخ‌فام و در صورت فلکی کژدم (عقرب) قرار دارد. این ستاره در سراسر تابستان‌های گرم و خشک ایران زمین در ساعت‌های آغازین و میانه شب دیده می‌شود. فاصله آسمانی این دو ستاره از یکدیگر به اندازه سه برج فلکی و حدود 90 درجه است.
ویژگی‌های این دو ستاره ما را به خاستگاه باورهای مربوط به نبرد تشتر و اپوش راهنمایی می‌کند.
اما در روایت دوم جشن تیرگان را مربوط به ماجرای آرش کمانگیر اسطوره و قهرمان ملی ایرانیان می دانند. "گردیزی" در زین الاخبار آورده است: "تيرگان، سيزدهم ماه تير، موافق ماه است. و اين آن روز بود، که آرش تير انداخت. اندر آن وقت که ميان منوچهر و افراسياب صلح افتاد و منوچهر گفت هر جا که تير تو برسد (از آن تو باشد). پس آرش تير بـيانداخت، از کوه رويان و آن تير اندر کوهي افتاد ميان فرغانه و تخارستان و آن تير روز ديگر بدين کوه رسيد، و مغان ديگر روز جشن کنند و گويند دو ديگر اين جا رسيد."
ماجرای آرش کمانگیر از این قرار می باشد که در دوران باستان میان ایران و توران سال­ها جنگ و ستیز بود، در نبرد میان "افراسیاب" و "منوچهر" (شاه ایران)، سپاه ایران شکست سختی می­خورد؛ این رویداد در روز نخست تیر روی می­دهد. سپاه ایران در مازندران به تنگنا می­افتد و سرانجام دو سوی نبرد به سازش در می­آیند و برای آنکه مرز دو کشور مشخص شود و ستیز از میان برخیزد می­پذیرند، تصمیم می گیرند که از مازندران تیری به جانب خاور (خراسان) پرتاب کنند هر جا تیر فرو آمد همان جا مرز دو کشور باشد و هیچ­یک از دو کشور از آن فراتر نروند؛ تا در این گفتگو بودند، سپندارمذ (ایزدبانوی زمین) پدیدار شد و فرمان داد تیر و کمان آوردند. آرش در میان ایرانیان بزرگ­ترین کماندار بود و به نیروی بی مانندش تیر را دورتر از همه پرتاب می­کرد. سپندارمذ به آرش گفت تا کمان بردارد و تیری به جانب خاور پرتاب کند. آرش دانست که پهنای کشور ایران به نیروی بازو و پرش تیر او بسته‌است و باید توش و توان خود را در این راه بگذارد. او خود را آماده کرد، برهنه شد، و بدن خود را به شاه و سپاهیان نمود و گفت ببینید من تندرستم و کژی­ای در وجودم نیست، ولی می­دانم چون تیر را از کمان رها کنم همه­ی نیرویم با تیر از بدن بیرون خواهد آمد. آنگاه آرش تیر و کمان را برداشت و بر بلندای کوه دماوند برآمد و به نیروی خداداد تیر را رها کرد و خود بی­جان بر زمین افتاد. هرمز، خدای بزرگ، به فرشته­ی باد (وایو) فرمان داد تا تیر را نگهبان باشد و از آسیب نگه دارد. تیر از بامداد تا نیمروز در آسمان می­رفت و از کوه و در و دشت می­گذشت تا در کنار رود «جیهون» بر تنه ی درخت گردویی که بزرگ­تر از آن در گیتی نبود؛ نشست.
در آثار محققان و نویسندگان ایرانی تا قرن ششم هجری شاهد ثبت و یاد جشن تیرگان هستیم و آن طور که از مکتوبات آنان بر می آید جشن تیرگان در آن روزگار بین مردم مسلمان ایران کماکان رواج داشته است. اما متاسفانه از قرن هشتم به بعد در کتابهاي تاريخي و ادبي به جا مانده اثر و خبري از برگزاري تيرگان نمي يابـيم، احتمالا این حقیقت دال بر منسوخ شدن آن رسم نيست؛ فراموش نکنـيم که برخي از مورخان و نويسندگان اينگونه جشن ها، و رسم ها را "بي ارزش" و "عاميانه" و گاهي "ضد ارزش" مي دانستند. آداب و رسوم و جشن هايي که در بـيـن عامه مردم رواج يافته باشد، به آساني از بـيـن نمي رود و معمولا، به اقتضاي زمان و مکان، همراه با تحول ها و دگرگوني هاي فرهنگي ديگر متحول مي شود. همانگونه که ما شاهد برگزاری جشن ها و اعیاد مشابه با جشن تیرگان در گوشه کنار کشور تا نسل های اخیر بوده ایم که متاسفانه امروزه فقط برقراری جشن تیرگان با نام "تيرماه سيزه شو" در مناطقی از مازندران را شاهد هستیم.

تير و باد دست بندي است نخي كه از 7 نخ رنگي تشكيل شده است

و در روز تير از ماه تير بسته خواهد شد و در روز باد به باد داده خواهد شد.

...............................................................
پنگوئن نوشت: مطمئنا اگر روزی درباره یکی از آداب و رسوم فرهنگی ایران باستان در اینترنت سرچ کنید با اسم آقای "رضا مرادی غیاث آیادی" مواجه می شوید. قسمت عمده این نوشته هم از مقاله ایشون درباره جشن تیرگان برداشته شده. البته از ویکیپدیا و چند مقاله دیگر هم استفاده کرده ام که الان حوصله لینک دادن و پاورقی نوشتن برای منابع را ندارم!!!

"فتحعلی شاه قاجار" و تحقق شعار "ما می توانیم"!

روز گذشته در بین لینک های پرطرفدار بالاترین لینکی بود که نشان می داد بازدید کنندگان موزه لوور پاریس "فتحعلی شاه قاجار" را با عنوان خوش تیپ ترین مردی انتخاب کرده اند که تمثال مبارکشان در موزه موجود می باشد!
خواستم ابتدا این موفقیت حیرت انگیز(!!!) را به تمامی جوانان ایرانی تبریک عرض کنم که نشان دادند که اگر بخواهند؛ "می توانند". و البته نکته ای تاریخی را از آینده نگری و ژرف اندیشی شاهان تمدن درخشان ایرانی، خصوصا شاه فوق الذکر در زمینه تحقق شعار "ما می توانیم" گفته باشم. (زمانی اهمیت این عنوان بیشتر مشخص می شود که بدانیم "مونا لیزا" به عنوان زیبا ترین زن موزه دست پیدا کرده است)
در کتب تاریخ مربوط به زمانه دومین شاه قجر، بارها اشاره شده است به تمایل عجیب و مصرانه (یعنی آمرانه) شاهنشاه به نگارندگان تمثال ملوکانه در باریک نمایاندن کمر همایونی! برخلاف حقیقت اندام اعلی حضرت که دارای شکمی بسیار برآمده و خیکی بوده اند، امکان ندارد شما در سرتاسر گیتی نقاشی از ایشان پیدا کنید که این شکم را همانگونه که بوده است نشان داده باشد. بر عکس رقابت شدید نقاشان در باریک تر کردن کمر شاهنشاه جهت جلب نظر همایونی کاملا محسوس می باشد.
امروز وقتی به این علاقه دور از عقل برادر زاده آغا محمدخان نگاه می کنم، می فهمم آنچه او می فهمید و من نمی فهمیدم.
فرض کنید فتحعلی شاه چنین دستوری به نقاشانش نمی داد. امروز هر ایرانی و غیر ایرانی که به موزه لوور می رفت، با عکس یک شاه چاق و بدریخت رو به رو می شد که در کنار تابلو می خواند (یا احتمالا از زبان راهنمایی که مشغول معرفی اثر هست می شنید)؛ این عکس متعلق به شاه بی عرضه و لیاقتی است که قسمت زیادی از خاک ایران را به باد فنا داد!
ببینیم امروز بازدید کننده موزه لوور در توضیح کنار تابلوی نقاشی فتحعلی شاه چه چیزی را می خواند "این نگاره متعلق به یکی از پادشاهان ایران می باشد که در زمان او قسمتی از خاک ایران به روسیه واگذار شد. در ضمن صاحب این نقاشی از سوی بازدید کنندگان موزه به عنوان خوشتیپ ترین مرد موزه لوور انتخاب شده است"
وقتی این نوشته را یک ایرانی بخواند کلی خوشحال می شود که بلاخره این اروپایی های بد ریخت فهمیدند زیباترین انسان های روی زمین از نژاد پاک آریایی هستند. و وقتی یک بازدید کننده غیر ایرانی آن را ببیند تنها به چهره و زیبایی های فیزیکی زاید الوصف اعلی حضرت توجه می کنند!
اینجاست که دورنگری شاهنشاه مشخص می شود. الحق که آدمی باید خیلی زیرک باشد که این چنین آینده را پیش بینی کند و "بتواند" پس از یک قرن و لتی، صفت حقیقی "بی لیاقتی" را در سایه صفت سقارشی "خوش بر و رویی" قرار دهد و از اهمیت بیاندازد!
حالا هی بگویند "ایرانی می تواند" شما بگویید نه نمی تواند. اگر قبول ندارید، این فقط یک مشت بود نمونه ای از خروار!
Powered by: Blogger
Based on Qwilm! theme.